أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

87

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

و ديگر وجه از علم به چيزها ، علم كلّى به اسباب است . و مثال او چنان است كه مرد منجّم چون اسباب خسوف و كسوف را بداند ، به تمامى بداند كه خسوف كى خواهد بود ، كه كسوفها [ ى ] بسيار هر يكى يكان يكان كى خواهد بودن و در زير علم كلى وى كسوفها [ بسيار باشد ] ، جزوى . در اين نوع از علم تغيّر روا نبود اندر عالم ، و اندر اسباب علم نيز تغيّر هم روا نبود . پس ما را حصول علم به چيزها بدين [ روش ] و طريق رواست كه باشد . امّا به طريق حدوث ، حوادث خود ظاهر است كه هر كجا حادثى نو شود و از ما يكى آن را ببيند يا بشنود ، ناچار علمش به حصول آن حادثه حاصل شود . و در اين نوع از علم تغيّر باشد اندر عالم و اندر ما تغيّر خود رواست ، « 1 » ازيرا كه ما اندر زمانيم و به مزاج متغيريم و نفس ما را علاقت است يا چيزى متغير زمانى ، اعنى قالب و مزاج وى . و طريق ديگر از علم ما طريق كلّى و علم ما به اسباب است ، چنان كه منجم را بود به كسوفات و خسوفات بسيار بسيار جزوى به سبب علم كلّى كسوف و اسباب وى ، چنان كه پيش از اين ياد كرديم اين معنى را در اين تأليف . پس هم علم واجب الوجود به همه كائنات صغار و كبار به كليّت عالم به طريق كلّى و علم به اسباب بايد كه نباشد اندر وى تغيّر و حوادث زمان اندر [ وى ] نيايد و حوادث را و از حال به حال گشتن را به وى راه نباشد ، بل چنان بايد كه او كليّات را و اسباب را همه بداند و جزويات بىنهايت در زير آن كليّات منطوى « 2 » و علم وى به همه محيط . باشد ، و لكن به طريق اسباب و دانستن جزويّات تحت كليّات ، و جز چنين نشايد كه باشد علم الحوادث و تغيّر را و زمان را به او راه باشد و اين محال است . امّا آن مشكل كه اگر چنين باشد ، پس ذرّه ذرّهء حادثه را در هر آنى چگونه داند ؟ حاصل وى آن است كه گوييم ذرّه‌هاى حوادث و آنات زمان همه جزويات‌اند منطوى در تحت كليّات . و ياد كرديم كه او جزويات منطوى در تحت كليّات چگونه داند به اسباب ، به طريق كلّى و جزوى و از كلّ به جزو رسيدن . علم واجب الوجود چنين بايد كه باشد ، اعنى به طريق كلّى و به طريق علم خبر از اسباب وى تا اندر وى تغيّر حادث و زمان اندر نيايد . ازيرا كه او خود سبب همهء اسباب است و سبب همهء چيزها ست . پس هر گاه كه ذات خود را [ شناخته باشد ] و به وى عالم باشد ، واجب آيد كه به همهء چيزها نيز عالم باشد . ازيرا كه سبب همهء چيزها دانسته باشد و شناخته ، اعنى حوادث خود را .

--> ( 1 ) . در اصل : نيست . ( 2 ) . منطوى در هم پيچيده‌شونده معنى مىدهد .